اسلایدر

هر کجا می روی با تمام قلبت برو

کنفسیوس

+ نوشته‌ای از | شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ | 1:20 |
سخت است زندگی در جهانی که نمیشناسی اش، که بدانی تمام تلاش هایت عبث است...

سخت است از درون متلاشی شوی و ناامیدانه به یک آرمان پوچ چنگ بیندازی.

+ نوشته‌ای از مارال معین تقوی | پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ | 21:5 |
نویسنده: دی. جی. سالینجر

ترجمهٔ علی شیعه علی و زهرا میرباقری به چاپ رسیده توسط نشر سبزان

ترجمهٔ میلاد زکریا به چاپ رسیده توسط نشر مرکز

ترجمهٔ امید نیک‌فرجام به چاپ رسیده توسط انتشارات نیلا

تعداد صفحات: 188

خانوده گلس خانوده ای شامل 7 فرزند باهوش می باشد که 2 فرزند آخری خانواده یعنی زویی و فرانی شخصیت های اصلی این کتاب می باشند .

فرانی دختر جوانیست که به فلسفه و به خصوص فلسفه شرق علاقه زیادی دارد و بعد از خواندن یک کتاب عرفانی مذهبی دچار یک فروپاشی معنوی شده است . در پس این بحران روحانی ، دانشگاه را ترک کرده و به خانه بر می گردد و افراد خانواده سعی در کمک به او دارند اما مهم ترین نقش را برادر بازیگر و پرهیاهوی او زویی دارد . زویی بحران های فرانی را درک می کند و  روحیات مشابه و در عین حال کاملا متفاوتی با خواهر خود دارد . او سعی می نماید با بیان فلسفه خود و به کارگیری ذهن خواهرش او را از فروپاشی نجات دهد .

خواهران و برادران گلس بسیار باهوش و بامعلومات هستند اما این دانستن ها نه تنها کمکی به خوشبختیشون نکرده بلکه اونها را در یک ترس و دلهره نیز فرو می بره.رد پای خانوده گلس در داستان های دیگری از سالینجر نیز دیده می شود .

 فیلم ایرانی "پری" ساخته داریوش مهرجویی در حقیقت اقتباسی از این کتاب بوده .

 

مهلت خوانش تا تاریخ 1394/02/01

+ نوشته‌ای از مارال معین تقوی | سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۴ | 12:45 |
"موقع دویدن نه مجبورم با کسی حرف بزنم , نه به حرف های کسی گوش بدهم , فقط باید به صحنه های گذرای پیرامون نگاه کنم. این همان بخش از روز من است که نمی توانم بی آن سر کنم."

+ نوشته‌ای از پریسا گل محمدی | دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ | 14:42 |
 

اما آن احساس ناخوشایند در شانزده سالگی، وقتی جلو آیینه ایستاده بودم و کاستی های جسم خودم را بر می‌شردم، هنوز هم برای من در حکم نوعی سنگ محک است؛ شاخص غم انگیز زندگی ام که فاصله‌ی فراوان بدهی ها تا دارایی ام را نشان می‌دهد..

+ نوشته‌ای از محمود فتحی | جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ | 11:3 |
از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم
نوشته: هاروکی موراکامی
ترجمه: مجتبی ویسی
نشر چشمه
179 صفحه

مهلت خوانش کتاب یک ماه، تا شنبه 01/01/1394

 

 

 

خوشحالم که طی این همه سال، تحت هر شرایطی، از دویدن دست بر نداشته ام. دلیل خوشحالیم آن است که رمان هایم را دوست دارم. حالا هم سخت مشتاقم ببینم رمان بعدی چه از کار درخواهد آمد. من نویسنده ای هستم با محدودیت های خاص خود_ آدمی ناکامل با یک زندگی ناکامل و محدود_ و اگر هم هنوز چنین حسی نسبت به کار خود دارم پس باید گفت راه درست را انتخاب کرده ام. شاید اغراق باشد که آن را معجزه بخوانم ولی در واقع همان حس را دارم. اگر دویدن های روزانه در راه برآوردن خواسته ام به من یاری رسانده، پس باید بسیار سپاس گزار آن باشم.

- پشت جلد-

 

" عنوان این کتاب از یک مجموعه داستان اثر ریموند کارور گرفته شده است تحت عنوان از عشق که حرف می زنم از چه حرف می زنم "

+ نوشته‌ای از مارال معین تقوی | جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 22:8 |
گفت: "مگر بدتر از جهنم هم داریم؟"

گفتم: "برزخ"

+ نوشته‌ای از پریسا گل محمدی | جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 15:59 |
کافکا یکبار پرسید: "اگر کتابی یک مشت محکم بر سر ما نزند و ما را بیدار نکند، پس چرا باید آن را بخوانیم؟ کتاب باید پتکی محکم برای دریای منجمد درون ما باشد."

 

+ نوشته‌ای از محمود فتحی | جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 11:36 |

گفتم: " توی دنیا دلایل زیادی میشه برای جنگیدن پیدا کرد، اما نفرت، نفرت بی قید و شرط به هیچ وجه بهانه ی خوبی برای جنگ نیست... "

صفحه ی 223

 

+ نوشته‌ای از مارال معین تقوی | پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۷ | 15:8 |
من داستان زیاد نوشته ام، اما این داستان یعنی شب مادر تنها داستانی است که نتیجه ی اخلاقی آن را می دانم...ما همان چیزی هستیم که بدان تظاهر میکنیم پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی تظاهر می کنیم.

پشت جلد کتاب

+ نوشته‌ای از | چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ | 20:8 |